بیا ( شعر از خودم )
این شعر رو من همین امروز گفتم و امیدوارم خوشتون بیاد :
کفر وظلم و ستم کند غـوغا
جمعه شد ، چشم من به راه آقا
عاشقان را ببین که بی تابند
غیبتت را به سر رسان حالا
من به هر جمعه ای که می میرد
می خورم در دل آرزوها را
دل به شوق تو می تپد هر دم
حرف دل را بگویمت جـانا
گفته بودی که صبر پیشه کنید
صبر ایّوبِ من تمام اما
انتظار ، انتظار ، لطفی کن
جمعـه شد ، چشم من به راه آقا
بـم ( شـعر از خـودم )
از چه می خندی چنین ؟ از فرط شادی یا که غم ؟
غم فراوان ست اینجا ، یک مثالش شهر بم
آن یکی با خود شنیدم گفت : من بیچاره ام
اشک از چشمش چکید و صورتش را کرد نم
آن یکی دیدم نشسته با دلی غمگین و زار
چهره او را که دیدم ، صورت او نیز هم
دخترک در بین آجر ها بدنبال پدر
صورتش از اشک و خون پر بود و پشتش بود خم
من نفمیدم چرا پس باز می پرسم : که تو
از چه می خندی چنین از فرط شادی یا که غم ؟
سفر به خیر ( شفیعی کدکنی )
گون از نسیم پرسید .
- « دل من گرفته زینجا ،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟ »
- « همه آرزویم ، اما
چه کنم که بسته پایم ... »
- « به کجا چنین شتابان ؟ »
- « به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم . »
- « سفرت به خیر ! اما ، تو و دوستی ، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی ،
به شکوفه ها ، به باران ،
برسان سلام مارا . »
نکند فردا صبح ... ( شعر از خودم )
در دل شب همه غصه و غم ها ، همه یکجا جمعند !
آسمان پیرهن مشکی شب تن کرده
رفته در ماتم فردا که مبادا شاید ،
روز خوشبختی و شادی نشود
روز امّید و نشاط ، روز شیرینی و شور
نکند فردا صبح : آسمان آبی آبی نشود ! .
نکند فردا صبح : بوی گل های صداقت ننوازند مشام مردم
نکند فردا صبح : نور خورشید نیاید بیرون ، از پس کوه بلند ...
وهمین ها بودند ،
و همین ها هستند ، همه غصه و غم های جهان در شب تار
غصه ی روز دگر
نکند فردا صبح : ...
خسته ام ( شعر از خودم )
از ایـن دنـیـای فــــــانـی خـسته ام مـن
از انـــدوه جــــــوانـــی خـسـته ام مـن
نـه از دنـیــای وانـفـــسـای بـی رحــــم
کـه از نــامـهــــربـانـی خـســته ام مـن
مــن از فکــر جــوانی ، ترس پــیری
من از دردی که دانی ... خسته ام مـن
هـم از مردم هم از دشمن هم از خویش
هـم از دوز و تـبــــانـی خـسـته ام مـن
مـن از رشــوه مـن از بـیـداد و از ظلم
مـن از بـی هـمــزبـا نـی خـسته ام من
خواب رهایی ( شعر از خودم )
ندارم هیچ کاری جـز نـشستن
نـفـــس بــر آرزوی خـــــام بـسـتـن
دلم را پر دهم سوی هـمـانـجا
بـه ســوی عــشـق امــا دل نـبـسـتـن
شدم من عـاقبت رسـوای عالم
فـقـط مـانـده بـرایـم فـکــــر رسـتـن
ندارم کـار دیگر جز فــرار و
قــفـس هــای خـیــالی را شکـستــن
قـفـس هـا بـود کـار آخـــر من
فـقـط مانده یکـی،از خـــواب جـستن
سفر ( شعر از خودم )
دلــم گرفته از این شهر پر صدا و شـلوغ
نشسته ام به تفکــر به یک خـیال دروغ
به رفـتـن و سفــری سوی نا کجای زمـان
سـفــــر به آخر دنیا پـلی به سوی نبوغ
سفر به اوج رهــایی بـه خـلـوتـی در بنـد
به یک ترانه و تصنیف در رثـای بلوغ
نشـسـته ام به تـفکــر در این غـــزل امـا
تمام فـکـر و خیالم رهـایی از ایـن یـوغ
در انتظـار سـفــر سوی یک جهــان دگـر
نشسته ام به امید سـپیـده دم ، به فــروغ
به نام او ( شعر از خودم )
بـــه نـــام بـار اِلــه آســمـانـهــا
بـه نــا م خـا لـق رنـگـیـن کـمـا نـهـا
بــه نــام خــالــق ابـــر بـهــا ران
بــه نــام خــالـق قَـــطــراتِ بـاران
بــه نــام آنـکـه هــر کــس کا فــریـده
کـمی از روح خـود در او دمـیده
بـــه نـام آنـکـه یـادش در دل مـاسـت
بــه نـام آنکـه ذکـرش بــر زبـانهـاسـت
بـــه نـام خـالـق رحمـان و یکـتـا
بــه نـام آنکـه معـبـود سـت و تنـهـا
بــه نـام آنـکـه راه روشــنــایی
نـــوشــتـه در کــتـاب آشــنـایــی
بـه نـام آنـکـه قــرآن آفــریـده
کـلام عــشــق و ایـمـان آفـــریــده
بـه نــام آنکـه رافـت آفـریـده
در انـسـانـها محـبـت آفـــریـــده
بـه نـام خــالــق حـوّ ا و آدم
بــه نــام خــالــق مـــولای خــاتـــم
بـــه نـام خــالـق مـحـمـودِ احـمـد
حـبـیـب الله ابوالـقاســم ، مـحـمـد
بــه نام خـالـق مـوسـی بــن عــمـران
بـه نـام خــالــق گـل بـر درخـتـان
بـــه نــام آنکـه بـا مـا مـهــربان است
هـمـانکـه خـالـق کـل جـهـان است
بــه نـام آنـکه غـفــّا ر و کـریم اسـت
بــه نـام آنکـه رحما ن و رحـیم است
کی هستی ( شعر از خودم )
زمانی من پی شادیّ و مستی
تـو را در دل بـِـسان بـت پــرسـتی
پـرسـتیدم بـِـسـان بــت پرسـتان
ولی آخـر نفـهـمـیـدم کـه هـســتــی
معرفی ( شعر از خودم برای معرفی خودم )
نـه سـعـدی نـه لـسـان الغـیب هسـتم
نه سهرابم ، نه نـیـما،گو کـِه هـسـتـم؟
هـزاران با ر گـفـتـم اِی پـسـر جـان
چـرا تـو نـَـســپُـری آن بــَر دل وجــان ؟
کــه نـامـم بـاشـد این اما نــدانـم
چـرا د ر قـا فــیـه جـایـی نـدارم ؟
تـمـام اسـم اول از نـیـایــم
مــحــمّــد بـاشـد و بـعـدش رضــایــم
هـمــه اقـوام و قـوم و خـویــش و دایـی
همه گویـند بـه من که تو رضــایـی
بـگـویم مـن کـه نـامـم ایـن نـشـایـد
مـحـمّـد نـیـز پـیـش ازآن بــیــایـــد
دگـر دانی کـه نـام مـن چـه بـاشـد
نـپـرسی معـذرت نــامـت چـه باشـد ؟
رسـیـدیم حـا ل مـا بـر سـر زفـا مـیل
کـه شـغلی بـاشــد حـتــّی در تـه نـیـل !
کـه د ر کار فـلوس و اسکناس است
نگـو که مـغـز مـن از بـُـن خـلاص است
ببـا شد شـهرتم هـمچون نـیـایـم
که صـرّا فـی بُـوَد نــام نـیـایــم
مـقـدّّم هـم تـو یـا بی ای پــر جا ن
به جـای ابتـدا در آخـر آن
تو به من می خندی ( شعر از خودم )
تو به من می خندی !
تو به من می گویی : که دلت غمگین است،
دل من غمگین نیست ، فکر تو بد بین است
تو به من می خندی !
تو به من می گویی : که همین است جــهــا ن !!
تو به من می گویی : که زمستان زیباست
تو به من می گویی : که نفس دست خــداست .
تو به من می خندی !
تو ندانی که دلم ، در غمت می گرید
به تمنای وصالت ای دوست ، چشم من می گرید .!
تو ندانی که در این دل چه سخن ها دارم
تا به آن فکر کنم ، بغض من می شکند.
تو به من می خندی !
تو به من می گویی : تو چــرا خـامـوشی !!
در دلم حرفی است : که چرا می خندی ؟!
تو اگر حرف مرا ، معنی حرف مرا
اندکی در دل خود می دیدی
نه به من ، نه به فکرم
نه به شوقم ، نه به هیچ
تو نمی خندیدی ؟!
ولی افسوس که تو
که تو بی فکر و مجال
تو به من می خندی !.
تو به من می خندی .
در پس فکر مریضت این است :
که من از خنده تو ، که من از تعنه تو
خورده به دل می گیرم
من نه دلگیر شوم از کارت ، و نه از رفتارت
بلکه این کار همه است
که به من می خندند.
نرسیدی تو به اصل سخنم
دیگران نیز نخواهند رسید
که نباید خندید.
به ضلالت ،به سیاهی ، به هوس
به خیانت ، به دو رویی ، به ریا
بلکه باید نگریست ، با کمی آرامش
باکمی عقل و خرد ، با کمی فکر و تامل نگریست
که کدامین راه است
و کدامین بی راه !!
روزگار ما ( شعر از خودم )
در ایـن دنـیا کجا رفـتـه رفـاقـت ؟
مـیان دوستان پس کـو صداقـت؟
یـکــی در فکـر دوز و رشوه و مال
یـکی دنـبال دزدی ، قتل و غارت
یکـی هـم در پـی کـسـب حلال است
یـکی باشـد به ذهنش صــد خیانت
یکــی دنـبـال هـر کـار خـلاف اسـت
یکـی دنــبـال تـقـــوی و ریـاضـت
یکـی مردم مــی آزارد شــب و روز
یکـی هـم می کند هر دم حـمـاقـت
یکــی در فکر کـار و ثـروت و مـال
یکـی در فکــر انـفـاق و حـمـایـت
یکـــی رفــتــه فــرو در فکـر مــردم
یکـی گردانــده رو از این جماعت
یکـــــی هـــردم خـــورد مـال یتیـمان
یکــی هـم مـی کـنـد زانها حمایت
مرگ ( شعر از خودم )
حالم بد است خسته شدم از نفس ، خلاص
محـبـوسـم و رهـا نـشــوم از قـفـس ، خــلاص
حالم بد است کی شوم آزاد از این قفس
کی می شود رها شـوم از ایـن هوس ، خلاص
حالم بد است خسته شدم قبر کن سریع
در انتظار بوی کـفـن چــون مگـس ، خـلاص
حالم بد است جـسـم نـزارم کـفـن کـنید
من را رها نمی کند این حـال خــس ، خلاص
حالم بد است بعد سه سال از وفات من
یادی زمن نمی کند هـیچکس ، خـلاص
حسرت همیشگی ( قیصر امین پور )
حـرف های ما هـنـوز نا تمام
تا نگاه مـی کنی :
وقـت رفـتن است
باز هم حکایت همیشگی !
پیش از اینکه با خبـر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگریز می شود
آی ...
ای دریـغ و حسرت همیشگی !
نـاگـهـــان
چـقــدر زود
دیــر مـی شـود !